تبليغاتX
فانوس

فانوس

آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'

و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.

هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.

و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.

و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.

و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. 

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '

 خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.

و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.

به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'

جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.

و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. 

عشق  هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.

زیرا عشق برای عشق كافی است.

وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."

و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. 

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'

آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.

آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.

آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.

و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 5:6 بعد از ظهر توسط گمشده |


عکس دخترک عرب

بقیع  (مدینه)

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 1:37 بعد از ظهر توسط گمشده |


اینجا دوستان خوبی پیدا کرده ام بیشتر وقتم به صحبت کردن با آنها در مورد  وضعیت اقتصادی ،سیاسی، فرهنگی  کشورشان می گذرد ، اکثر آنها از کشور های مسلمانی می آیند که از وضعیت بسیار نا بسامان اقتصادی رنج می برند، گاهی اوقات مشکل اصلی این است که هیچ زبان مشترکی به جز ایما و اشاره برایم باقی نمی ماند چون من اصلاً عربی نمی دانم و در این مدت جز چند جمله کوتاه چیزی یاد نگرفته ام .

 مهاجران اینجا مثل آدمیان قرون و اعصار گذشته  طبقه بندی شده اند و هر طبقه ای شغل خاص حتی لباس وشکل و رنگ خاص خود را دارد .مثلاً بنگالی ها همیشه شغل های پایین و پست اینجا را به عهده دارند دامن های چار خانه رنگی می پوشند با رنگ پوست تیره و همیشه عرق کرده و لی کاری و با این که تشکل کارگری ثبت شده و با نامی ندارند ولی از یک سازمان خوب و قابل تحسین با حق اعتراض و حتی اعتصاب بر خوردارند.

درآمد چندان بالایی ندارند ، وقتی با هزار زحمت از خلیل الرحمان میزان حقوقش را می پرسم با لهجه حاص خودشان می گوید "عشرین " و وقتی می فهمد من متوجه نشده ام دوبار دستانش را بالا می آورد تا ۲۰ را برای من معلوم کند و چشمانش برق می زند وقتی می فهمد من متوجه شده ام .

او عربی را به قدری می داند که من بلدم .یکسال است اینجاست و قرار است دوسال دیگر بماند و ۶ ماه مرخصی برود بنگلادش ، وقتی از خانواده اش حرف می زند قدری ناراحت می شود اما می خواهد نفهمم به درخت نخل بزرگی اشاره می کند و می خندد . او به پول کشور مان روزی ۵۰۰۰ تومان حقوق می گیرد . وضعیت کاری او راحت تر از بقیه است. غذای خوب و مکان خوبی دارد و این به لطف ناقص شدن پایش اتفاق افتاده است و قتی بر اثر گچ نگرفته شدن پای شکسته اش تا آخر عمر باید بلنگد .

۱۹ سال دارد  ولی بزرگتر نشان می دهد ، سنی است از آنها که به محض شنیدن صدای اذان به صف نماز می ایستند و همه کار هایشان تعطیل می شود. پشت سر ابو مثنی نماز می خواند ،و می گوید مهندس آدم خوبی است مسلمان معتقدیست مهندس مصری که الکترونیک خوانده و ۶ سال هم در الازهر مصر تفسیر خوانده است مسئول یک قسمت است حقوقی معادل یک کارمند ایرانی می گیرد آدم بسیار روشن و مسلطی است صبور ، آرام با نگاهی بسیار نافذ و دوست داشتنی .

هوای اینجا قدری گرم است ولی قابل تحمل روز اینجا از ساعت ۷ عصر به بعد شروع می شود و....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 4:14 بعد از ظهر توسط گمشده |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 7:10 بعد از ظهر توسط گمشده |


حدود دوماه است که چیزی در وبلاگ ننوشته ام نه این که حرفی برای گفتن نداشته باشم ُترجیح دادم آرام آرام به نظاره بنشینم و تماشا کنم . زمستان هم تمام شد راستی سال خوبی داشته باشید صد سال به این سال ها . آدم حالش از عید به هم می خورد . روزهای روبوسی اجباری و دید و بازدید خنده دار و مسخره .

این روزها دارم عکاسی می کنم ولع عجیبی به ثبت لحظه ها و تصویر مکان ها پیدا کرده ام . فکر می کنم مربوط به عشق دیوانه وار من به تاریخ باشد . فکر میکنم اگر عکس نگیرم از بین می رود . تمام می شود . ضمناْ می توانم آن را برای خودم داشته باشم . به فرض که فلان درخت یا بهمان ساختمان و ماشین آنچنانی مال من نیست ولی عکسش که مال من است و تحت تملک شخص خودم . این احساس تملک آدمی چه کار ها که نمی کند .

جاهای جدید با مردمانی دیگر را تجربه می کنم و در زندگی آنها روش های مختلف زندگی را  می بینم ، مردمانی از جنس دیگر با داشته ها و نداشته هایی متفاوت تر از ما و فرهنگ ما ، مرد مانی از ملل مختلف ، با فرهنگ هایی متفاوت با رنگ های متفاوت و همزیستی مسالمت آمیزی که واقعاً حسادت برانگیز است ، یا شاید احساس دوری از وطن یا غربت آنها را به نقاط مشترکی می رساند که می توانند با تساهلی عجیب کنار هم زندگی کنند .

چند روزی بود که می خواستم در مورد چیزهایی که می بینم و تجربه می کنم بنویسم ، اما چون زمان زیادی در اختیار دارم،سعی می کنم بهتر ببینم و ....

تا بعد ....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 10:50 قبل از ظهر توسط گمشده |


تکه تکه های ترنم احساسم مملو از بوی غریب تنهایی ی باز نیافتنی است که انگار سال هاست از من ربوده اندش و من برای هر قطره اش بار ها نماز باران خوانده ام و باز بی ایمان تر از قبل بی چتر و بی پناه در کوچه های شهر شلوغ شارلاتان بازی مشغول پرسه زدن هستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 1:41 بعد از ظهر توسط گمشده |


هرکسی نداند تو که می دانی من هرگز با صدای بلند نخندیده ام  به روز های خوش بی خیالی  مبادا برگی از درختی فرو افتد و آبی آسمان را سیر ندیده ام مبادا عزادار مورچه ای شوم هرکس نداند تو که می دانی من رفیق هوای اشک آلود خزانم و ندیم نیمه شب های بوف خرابه نشین ،دوست گل زنبق و طوفان بی لگام . حال مرا چه نسبتی است با آهن و چرخ و له کردن ، آن هم به ایامی که نه سرخوشی کودکی با من است و نه کیفوری روز های بهاری . حدیثی است که فاصله اش با من را تو پیشتر  اندازه کرده ای.

شنیدم برایم سبدی خار فرستاده ای و آرزوی سنگ شدنم کرده ای. مبارک است . پیشتر ها می دانستم اپیزود دوم یک درام  همینگونه خواهد بود. یادم باشد کویر بخوانم ، توهم یادت باشد صادق و مولوی بخوانی "تا جنینی کار خون آشامی است " تا به تعبیر نادرستت نوازشی دیگر حواله نکنی و باز حدیث ناگفته ای پیش نیاورده و به کار ناکرده ای به چلیپایم نکشی. من نازل دیگر چیزی نمی خواهم و به عبث وقت از وجود گرانبهایتان نمی ستانم. هرکس دیگری نداند تو که می دانی حدیثی از برای  سر افکندگی نیست  پس مطابق معمول سر بالا بگیر و خوش باش، کانم آرزوست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 1:34 بعد از ظهر توسط گمشده |


آیا این اتفاق  برای شما هم افتاده  است. کسی مواظب شماست ، دارد شما را می پاید ، مثل سایه  دنبالتان می آید ، او را نمی بینید ولی با همه سلول هایتان احساسش می کنید . همین دو قدمی شماست . صدای نفس هایش را می شنوید .وقتی به جلو نگاه می کنید می بینید پشت سرتان ، پس گردنتان چسبیده و از هرم نفس هایش آتش گرفته اید . سایه ای به اندازه خودتان به اندازه بازوانتان تا دورش بپیچید همانگونه که او به دورتان پیچیده و چنگ در گلوتان می فشارد .

وتو دنبال جایی در ناکجا آباد من می گردی ؟  من خیلی وقتهاست تو را با خودم دارم از تو لذت می برم و عذاب می کشم با تو نفس می کشم با تو رنج می برم و درد می کشم . پشت سرم داغ شده است احساس آدمی را دارم که بین زمین و هوا معلق مانده است . خودم هم نمی دانم چه می نویسم . گونه هایم گر گرفته است ، آب دهانم را می بلعم تلخ تلخ . و دلم چون گنجشککی کوچک در دست کودکی بازیگوش مچاله می شود . دارم در گذشته قدم می زنم و تو را می بینم. آمده بودی به خوابم . دیدم با یک دشنه مرا سوراخ سوراخ کرده ای وبا صدای بلند می خندی و  احساس لذت می کنی . دستت را فرو برده ای در دلمه های خونم و انگشتانت را به پیشانی می کشی و دعا می خوانی دوباره خواب دیدم افلیج شده ام و تو بازآمده ای تا طناب بازی کنی زیر درخت گیلاس ، داری انگشتم را قطع می کنی ، همان انگشتم را و ماه با صدایی مشمئز کننده به حال من  می خندد .

گاهی اوقات حتی از شنیدن زوزه باد بی امان لذت می برم . تمرین می کنم خوب ببینم . سرت را بالا نگهدار، نگاه کن ،درست به من نگاه کن،  به چشمهایم .حالا از دیدن آوار تن حقیرم  در مسلخت لذت ببر.می دانستم مثل سایه دنبالم خواهی آمد و مرا از تو رهایی نیست . به خودت هم گفته بودم اما تو به تبسمی خیال نابجا کردی! خیال کردی سوز بی پایان سرما برایم لذت بخش است ودنیا به کام و چه روزهای بهار که قهقهه مستانه سرمی دهم با این زمستان فرح بخش . خیال کردی که ....

"می خواهم تمام زندگیم را مثل  خوشه ای انگور در دستم فشرده و عصاره آن را در گلوی خشک سایه ام بچکانم و بگویم این زندگی من است ".(بوف کور –صادق هدایت )

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 12:31 بعد از ظهر توسط گمشده |


آیا این اتفاق  برای شما هم افتاده  است . تغییر سلیقه یا تغییر نوع دوست داشتن یا هر چیز دیگری که در شما تغییری بنیادین به وجود آورده باشد . مثلا چیزی یا کسی را دوست نداشته باشید و با گذشت زمان از همان چیز یا کس خوشتان بیاید ، البته در مورد دوست داشتن و عشق ورزیدن می توان مثالهای فراوانی آورد که عشق در اوج خود به تنفر ختم می شود یا مثلاً اتفاق می افتد دونفر که از ابتدای برخوردشان رفتار خوب و دوستانه ای باهم نداشته باشند و در انتها همین رفتار ها منجر به دوستی و عشق شود و این موضوع در مورد دختر و پسر های جوان زیاد اتفاق می افتد و قابل پیش بینی هست .

البته تغییرات اینچنینی در مواردی اتفاق می افتد که این گونه  احساسات اکتسابی باشد و این هم قابل درک است. مثلا وقتی یک نفر نفر دومی را دوست دارد این احساس کاملاً اکتسابی و معمولاً زاییده تلقین ، عادت وشرطی شدن دو طرف یا گاهی یک طرف است که این دست  احساسات با یک تب ولرز متغیر می شود یا جهت عکس احساس قبلی را باز تولید می کند .

 اما بعضی علایق و احساسات هستند که من حداقل در خودم سابقه تغییر در مورد آنها  را نداشته ام. مثلاً من از بدو تولد از زمستان بدم می آمد و برف را فقط به خاطر تعطیل شدن مدرسه و تله گذاشتن برای سغر چن ها (سار ها) دوست داشتم نه اینکه از برف خوشم بیاید یا رمانتیک وار از قیژ قیژ برف زیر قدم هایم لذت ببرم هر چه بود شاختا بود و سوز سرمایی که تا استخوان آدم را می سوزاند برف هم که تا دلتان بخواهد. و من حتی از دیدن فیلم هایی که به زمستان و برف مربوط می شد دلم می گرفت  اما امسال موضوع کاملاًْ فرق می کند با آمدن اولین برف زمستانی امسال احساس کردم  که حس غریبی در من به وجود آمده یک حس نا آشنا به برف و سرما و سوز وقتی به صورتت می زند مثل شلاق . خیال کردم حس زود گذریست و می گذرد ... چند روزی گذشت .

صبح وقتی از خواب بیدار می شوی و از پنجره جز سفیدی نشسته بر زمین وجوانه های یخ زده درخت نوپای بیدی که همین امسال کاشته ای  چیزی نمی بینی یا گنجشکهای خیس وخسته که دنبال دستان به خواب رفته زمین گرسنگی می کشند چه احساسی وجودت را پر می کند . شاید خوشایند نباشد  ولی دیگر در من احساس بیزاری از سرما به وجود نمی آورد . حتی احساس این که جزیی از فصول سال است را به من یاد آوری می کند .

هی فلانی زندگی شاید همین باشد – اخوان ثالث – و من تازه فهمیدم که دچار شده ام دچار برف ، دچار زمستان ، دچار سرما . فهمیدم که زمستان چقدر دوست داشتنیست

وسرما جزیی از وجود مانوس وناشناخته من است .

انگشت هایم کرخ شده است و رخوت لذت آوری در استخوان هایم می دود . دانه برفی رقص کنان بر صورتم می نشیند و من با ولع عجیبی از زیر چشمم آب شدنش بر گونه ام می بلعم .  

مانده ام .... به خدا خسته ام .....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 12:31 بعد از ظهر توسط گمشده |


     گوش دادم به همه زندگیم لحظه ای فانی را چرخ زنان میپیمود و روان میشد بر سطح فراموشی... آه ، من پر بودم از شهوت ــ شهوت مرگ سینه ام از احساسی سرسام آور تیر کشید. آه ، من به یاد آوردم روز بلوغم را که همه اندامم باز میشد در بهتی معصوم... در حباب کوچک روشنایی خود را در خطی لرزان خمیازه کشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 12:12 بعد از ظهر توسط گمشده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


محاق/ شعری از احمد شاملو

به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه
برنیامد.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


آرشیو موضوعی

شعر
کامپیوتر
دیگه چه خبر
تاریخ


پیوندها

وحید علیرضایی
محمد علی ابطحی
آیدین فرنگی
ایران امروز
جمهور
محمد جواد روح
قالب های عالی برای وبلاگتان
حنیف مزروعی
عطاا... مهاجرانی
جمیله کدیور
مسعود بهنود
منیرو روانی پور
مسیح علی نژاد
الپر
یک دنیا کد برای وبلاگتان
Mohsen6558
صافی شکن1
سايت فوق العاده عكاسي
بفرمایید قهوه قجری


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS