|
دارد اتفاقات جالبی می افتد ، نتایج چند نظر سنجی را می خواندم مثل اینکه دارد یخ مردم باز می شود و فضا به سوی هیجانی شدن انتخابات پیش می رود و نتیجه اکثر نظر سنجی ها به سود سید است ،روزجمعه برای کاری به روستا های اطراف اردبیل رفته بودم ، با اینکه مردم میر حسین را زیاد نمی شناسند ولی اوضاع بسیار به نفع اوست از پسر چوپانی که 15 سال بیشتر نداشت پرسیدم به کی رای می دهد و او گفت به میر حسین و من وقتی گفتم چرا؟ با لحنی ساده و صاف گفت " چون تورک بالاسیدی ". و او نمی دانست که هنوز حق رای ندارد و وقتی گفتم باید 18 یال داشته باشی تا بتوانی رای بدهی با لحن بسیار جدی گفت " پدرم ،مادرم و خواهرم به سید رای می دهند". تعصبات بومی بسیار شدیدی در روستا ها دیده می شود و این باعث شکاف بسیاری در آینده خواهد شد . نمی دانم آیا محلی برای بررسی این موضوعات وجود دارد یا نه ولی این روال بسیار خطرناک است . حال این یگ گوشه بسیار کوچکی از وضع موجود است که دولت مهرورز به وجود آورده . من که بسیار خوشبینم و امیدوارم با انتخاب میر حسین موسوی از این وضعیت حاکم شده نجات پیدا کنیم. + نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 2:10 قبل از ظهر توسط گمشده |
سلام به همه دوستان بالاخره تصمیم گرفتم در انتخابات شرکت کنم و مهمتر اینکه به میر حسین موسوی رای بدهم و مهمتر از همه اینها از کسانی که سال به سال به وبلاگم سر میزنند در خواست می کنم که اولا حتما رای بدهند تا مجبور نشویم چهار سال دیگر این دولت راتحمل کنیم ثانیا به میرحسین موسوی رای بدهند می پرسید چرا ؟ به چند دلیل ساده خوش تیپ تر است خدا وکیلی با کلاس هم هست و از طرفی سواد خواندن و نوشتن هم دارد و تفاوت مثلا یک میلیون با یک میلیارد را می داند و یه دلیل از همه مهمتر این که آقای خاتمی و من از تون می خوایم و یه توصیه دیگه هم به دوستان تحریمی روشنفکر: لطفا در خانه بنشینید و یا اصلا بپرید اتوبوس بروید آستارا شناسنامه هایتان هم یادتان برود با خودتان ببریدیا اصلا بروید طرف های جیرال و یا کلخوران سیگار دود کنید بگذارید ما بی کلاس های بیسواد بریم رای مان را بدهیم و ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 0:21 قبل از ظهر توسط گمشده |
خیلی وقت بود دست و دلم واسه نوشتن نمی رفت و چند روزی هم بود که تب فوتبال و اخراج دایی از تیم ملی بد جوری هوا رو خراب کرده بود ضمن وبگردی در یکی از سایت های سیاسی که اصلا و اصولا نباید در مورد فوتبال و ورزش نظریه پردازی بکنه ، دیدم نه بابا اون رفیقمون که می گفت آقای احمدی نژاد رفته بود آزادی تا گل بچینه و بدجوری دمغ شده بود فرموده بودند دایی را بر کنار کنند و از طرفی تا حالا رسم دوستی رو به جا نیاورده بودند و از مایلی کهن به خاطر تلاش های بی وقفه اش در ایام انتخابات تشکر نکرده بود و از اونجایی که حافظه تاریخی من خیلی خوب کار می کنه این عکس ها رو با پانوشت و توضیح خدمتتون می در این پست قرار می دم تا حافظه تون راه بیفته مایلی کهن در ستاد انتخاباتی جناب احمدی نژاد مایلی کهن چند روز قبل از انتخاب سرمربیگری سایپا در نمایشگاه کتاب + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 8:41 قبل از ظهر توسط گمشده |
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید . درست موقعی که می خواهی استراحت کنی به سراغت می آید و تو را با خود می برد ، سوالات بسیاری برایم پیش آمده است امیدوارم بتوانم از پسشان بر بیام . برام دعا کنین . + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 10:22 قبل از ظهر توسط گمشده |
چند روز پیش یکی از دوستان گفت که یه بیانیه هست در مورد دعوت از جناب خاتمی برای کاندیداتوری ریاست جمهوری دهم . من هم چون چند وقتی میشه پیگیر این مسایل نیستم و دارم با مشکلات خاص خودم دست و پنجه نرم می کنم هیچ اظهار نظری نکردم . دیشب با یکی از دوستان اصولگرا گپ می زدم بین حالت جدی وشوخی گفت که آره باز شروع کردی چشممان روشن بیانیه امضا کردی. رفتم اینترنت و ته وتوی قضیه رو در آوردم تازه متوجه شدم اون دوستمون اسم ما رو هم پانویس بیانیه رد کرده ، ولی از حق نگذریم ناراحت هم نشدم . اگه به خودم هم می گفتن حتماً امضاش می کردم .اما مورد مهمتر اینه که همه خبر دارند که یه اتفاقی داره می افته و ... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 12:5 بعد از ظهر توسط گمشده |
آیا این اتفاق برای شما هم افتاده است ؟ به جایی رفته باشید و از بودن در آن محیط کلی لذت برده باشید و به شما خوش گذشته باشد،یا زندگی بر وفق مرادتان بچرخد و از بدترین چیزها هم راضی باشید یا بتوانید موازی خط مشگلات قطع نشوید اما ته دلتان چیزی باشد یک اندوه خفیف و موذی که رهایتان نمی کند و در طی روزهای خوبتان آن را باخود ارید مثلاً دلتان برای چیزی شور بزند و این حالت به یک اندوه مداوم برای شما تبدیل شود مثل یک خوره و... و این لامذهبی همیشه روحتان را آهسته آهسته در انزوا بخورد و بخراشد ، واقعاً دردناک است نه؟؟ + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 11:36 قبل از ظهر توسط گمشده |
روزگار غریبی است . باز آغاز فصل سرد وزمستان دوست داشتنی ، تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم . همین طوری و .... و خیلی حرف دارم که بزنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 1:17 بعد از ظهر توسط گمشده |
آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت: هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید' هر چند راه او سخت و نا هموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید' و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند. و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید. هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند. زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد. و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند. و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد. عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند. آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد. و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند. و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید. و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید. عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید ' خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید. و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید. به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست' جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید. و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالك است و نه مملوك. زیرا عشق برای عشق كافی است. وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم." و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید' آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند. آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید. آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد. آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است. آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید. آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید. و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او. از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 5:6 بعد از ظهر توسط گمشده |
عکس دخترک عرب
بقیع (مدینه) + نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 1:37 بعد از ظهر توسط گمشده |
اینجا دوستان خوبی پیدا کرده ام بیشتر وقتم به صحبت کردن با آنها در مورد وضعیت اقتصادی ،سیاسی، فرهنگی کشورشان می گذرد ، اکثر آنها از کشور های مسلمانی می آیند که از وضعیت بسیار نا بسامان اقتصادی رنج می برند، گاهی اوقات مشکل اصلی این است که هیچ زبان مشترکی به جز ایما و اشاره برایم باقی نمی ماند چون من اصلاً عربی نمی دانم و در این مدت جز چند جمله کوتاه چیزی یاد نگرفته ام . مهاجران اینجا مثل آدمیان قرون و اعصار گذشته طبقه بندی شده اند و هر طبقه ای شغل خاص حتی لباس وشکل و رنگ خاص خود را دارد .مثلاً بنگالی ها همیشه شغل های پایین و پست اینجا را به عهده دارند دامن های چار خانه رنگی می پوشند با رنگ پوست تیره و همیشه عرق کرده و لی کاری و با این که تشکل کارگری ثبت شده و با نامی ندارند ولی از یک سازمان خوب و قابل تحسین با حق اعتراض و حتی اعتصاب بر خوردارند. درآمد چندان بالایی ندارند ، وقتی با هزار زحمت از خلیل الرحمان میزان حقوقش را می پرسم با لهجه حاص خودشان می گوید "عشرین " و وقتی می فهمد من متوجه نشده ام دوبار دستانش را بالا می آورد تا ۲۰ را برای من معلوم کند و چشمانش برق می زند وقتی می فهمد من متوجه شده ام . او عربی را به قدری می داند که من بلدم .یکسال است اینجاست و قرار است دوسال دیگر بماند و ۶ ماه مرخصی برود بنگلادش ، وقتی از خانواده اش حرف می زند قدری ناراحت می شود اما می خواهد نفهمم به درخت نخل بزرگی اشاره می کند و می خندد . او به پول کشور مان روزی ۵۰۰۰ تومان حقوق می گیرد . وضعیت کاری او راحت تر از بقیه است. غذای خوب و مکان خوبی دارد و این به لطف ناقص شدن پایش اتفاق افتاده است و قتی بر اثر گچ نگرفته شدن پای شکسته اش تا آخر عمر باید بلنگد . ۱۹ سال دارد ولی بزرگتر نشان می دهد ، سنی است از آنها که به محض شنیدن صدای اذان به صف نماز می ایستند و همه کار هایشان تعطیل می شود. پشت سر ابو مثنی نماز می خواند ،و می گوید مهندس آدم خوبی است مسلمان معتقدیست مهندس مصری که الکترونیک خوانده و ۶ سال هم در الازهر مصر تفسیر خوانده است مسئول یک قسمت است حقوقی معادل یک کارمند ایرانی می گیرد آدم بسیار روشن و مسلطی است صبور ، آرام با نگاهی بسیار نافذ و دوست داشتنی . هوای اینجا قدری گرم است ولی قابل تحمل روز اینجا از ساعت ۷ عصر به بعد شروع می شود و.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 4:14 بعد از ظهر توسط گمشده |
|
| ||||||