تبليغاتX
فانوس

فانوس

سلام

و تشکر از دوستانی که به کا نتر وبلاگم عدد اضافه می کردند خیلی سخت است ولی دوران خوبی را پشت سر نمی گذارم . در یاس و افسردگی مطلق به سر می برم و دل و دماغ هیچ کاری را ندارم حتی درد دل کردن و.....

این همه مقدمه برای این است که بگویم دیگه وبلاگم را به روز نمی کنم .

خدا حافظ تا ................ عمری اگر باقی بود

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 8:42 بعد از ظهر توسط گمشده |



 

رُستنی ها کم نیست

من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم

مثل هذیان دم مرگ، از آغاز

چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست

من و تو کم دیدیم

بی سبب از پائیز

جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست

من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست

من و تو کم خواندیم

من و توساده‌ترین شکل سرودن را

در معبر باد

با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم خواندیم

من و تو واماندیم

من و تو کم دیدیم

من و تو کم چیدیم

من وتو کم گفتیم

وقت بیداری فریاد

چه سنگین خفتیم!

من و تو کم بودیم

من و تو اما

در میدان ها

آنک اندازه‌ی ما می خوانیم

ما به اندازه ما می بینیم

ما به اندازه ما می چینیم

ما به اندازه ما می گوییم

ما به اندازه ما می روییم

من و تو

خم نه و

در هم نه و

کم هم نه

که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم

در شب این جنبش

نبض آدم باشیم

من وتو حق داریم که به اندازه "ما" هم شده،

با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 7:32 قبل از ظهر توسط گمشده |


تنها مرگ است که دروغ نمی گوید .

درست موقعی که می خواهی استراحت کنی به سراغت می آید و تو را با خود می برد ،  سوالات بسیاری برایم پیش آمده است امیدوارم بتوانم از پسشان بر بیام . برام دعا کنین .

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 10:22 قبل از ظهر توسط گمشده |


آیا این اتفاق برای شما هم افتاده است ؟ به جایی رفته باشید و از بودن در آن محیط کلی لذت برده باشید و به شما خوش گذشته باشد،یا زندگی بر وفق مرادتان بچرخد و از بدترین چیزها  هم راضی باشید یا بتوانید موازی خط مشگلات قطع نشوید اما ته دلتان چیزی باشد یک اندوه خفیف و موذی که رهایتان نمی کند و در طی روزهای خوبتان آن را باخود ارید مثلاً دلتان برای چیزی شور بزند و این حالت به یک اندوه مداوم برای شما تبدیل شود مثل یک خوره و... و این لامذهبی همیشه روحتان را آهسته آهسته در انزوا بخورد و بخراشد ، واقعاً دردناک است نه؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 11:36 قبل از ظهر توسط گمشده |


روزگار غریبی است . باز آغاز فصل سرد وزمستان دوست داشتنی ، تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم . همین طوری و .... و خیلی حرف دارم که بزنم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 1:17 بعد از ظهر توسط گمشده |


آنگاه المیترا گفت:با ما از عشق سخن بگوی.

پیامبر سر بر آورد و نگاهی به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدایی ژرف و رسا گفت:

هر زمان كه عشق اشارتی به شما كرد در پی او بشتابید'

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'

و هر چند كه تیغهای پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گوید او را باور كنید.

هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زیرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میكشد.

و چنانكه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می كند.

و چنانكه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را كه در آفتاب می رقصند نوازش می كند

همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را كه به زمین چسبیده اند تكان می دهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می كند.

آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از كاه می رهاند.

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

سپس شما را خمیر می كند تا نرم و انعطاف پذیر شوید.

و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتارها می كند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید.و. بدین معرفت با قلب زندگی پیوند كنید و جزیی از آن شوید. 

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید '

 خوشتر آنكه عریانی خود بپوشانید.

و از دم تیغ خرمن كوب عشق بگریزید.

به دنیایی كه از گردش فصلها در آن نشانی نیست'

جایی كه شما می خندید اما تمامی خنده ی خود را بر لب نمی آورید.

و می گر یید اما تمامی اشكهای خود را فرو نمی ریزید. 

عشق  هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالك است و نه مملوك.

زیرا عشق برای عشق كافی است.

وقتی كه عاشق می شوید مگویید:" خداوند در قلب من است." بلكه بگویید " من در قلب خداوند جای دارم."

و گمان مكنید كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه این عشق است كه اگر شما را شایسته بیند حركت شما را هدایت می كند. 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنكه به ذات خویش در رسد. 

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید'

آرزو كنید كه ذوب شوید و همچون جویباری باشید كه با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.

آرزو كنید كه رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه كنید.

آرزو كنید كه زخم خورده ی فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاك ریزد.

آرزو كنید سپیده دم بر خیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید كه یك روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو كنید كه هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید.

آرزو كنید كه شب هنگام به دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید.

و به خواب روید. با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

 

از كتاب ‹پیامبر› اثر ارزنده ی جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 5:6 بعد از ظهر توسط گمشده |


عکس دخترک عرب

بقیع  (مدینه)

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 1:37 بعد از ظهر توسط گمشده |


اینجا دوستان خوبی پیدا کرده ام بیشتر وقتم به صحبت کردن با آنها در مورد  وضعیت اقتصادی ،سیاسی، فرهنگی  کشورشان می گذرد ، اکثر آنها از کشور های مسلمانی می آیند که از وضعیت بسیار نا بسامان اقتصادی رنج می برند، گاهی اوقات مشکل اصلی این است که هیچ زبان مشترکی به جز ایما و اشاره برایم باقی نمی ماند چون من اصلاً عربی نمی دانم و در این مدت جز چند جمله کوتاه چیزی یاد نگرفته ام .

 مهاجران اینجا مثل آدمیان قرون و اعصار گذشته  طبقه بندی شده اند و هر طبقه ای شغل خاص حتی لباس وشکل و رنگ خاص خود را دارد .مثلاً بنگالی ها همیشه شغل های پایین و پست اینجا را به عهده دارند دامن های چار خانه رنگی می پوشند با رنگ پوست تیره و همیشه عرق کرده و لی کاری و با این که تشکل کارگری ثبت شده و با نامی ندارند ولی از یک سازمان خوب و قابل تحسین با حق اعتراض و حتی اعتصاب بر خوردارند.

درآمد چندان بالایی ندارند ، وقتی با هزار زحمت از خلیل الرحمان میزان حقوقش را می پرسم با لهجه حاص خودشان می گوید "عشرین " و وقتی می فهمد من متوجه نشده ام دوبار دستانش را بالا می آورد تا ۲۰ را برای من معلوم کند و چشمانش برق می زند وقتی می فهمد من متوجه شده ام .

او عربی را به قدری می داند که من بلدم .یکسال است اینجاست و قرار است دوسال دیگر بماند و ۶ ماه مرخصی برود بنگلادش ، وقتی از خانواده اش حرف می زند قدری ناراحت می شود اما می خواهد نفهمم به درخت نخل بزرگی اشاره می کند و می خندد . او به پول کشور مان روزی ۵۰۰۰ تومان حقوق می گیرد . وضعیت کاری او راحت تر از بقیه است. غذای خوب و مکان خوبی دارد و این به لطف ناقص شدن پایش اتفاق افتاده است و قتی بر اثر گچ نگرفته شدن پای شکسته اش تا آخر عمر باید بلنگد .

۱۹ سال دارد  ولی بزرگتر نشان می دهد ، سنی است از آنها که به محض شنیدن صدای اذان به صف نماز می ایستند و همه کار هایشان تعطیل می شود. پشت سر ابو مثنی نماز می خواند ،و می گوید مهندس آدم خوبی است مسلمان معتقدیست مهندس مصری که الکترونیک خوانده و ۶ سال هم در الازهر مصر تفسیر خوانده است مسئول یک قسمت است حقوقی معادل یک کارمند ایرانی می گیرد آدم بسیار روشن و مسلطی است صبور ، آرام با نگاهی بسیار نافذ و دوست داشتنی .

هوای اینجا قدری گرم است ولی قابل تحمل روز اینجا از ساعت ۷ عصر به بعد شروع می شود و....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 4:14 بعد از ظهر توسط گمشده |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 7:10 بعد از ظهر توسط گمشده |


حدود دوماه است که چیزی در وبلاگ ننوشته ام نه این که حرفی برای گفتن نداشته باشم ُترجیح دادم آرام آرام به نظاره بنشینم و تماشا کنم . زمستان هم تمام شد راستی سال خوبی داشته باشید صد سال به این سال ها . آدم حالش از عید به هم می خورد . روزهای روبوسی اجباری و دید و بازدید خنده دار و مسخره .

این روزها دارم عکاسی می کنم ولع عجیبی به ثبت لحظه ها و تصویر مکان ها پیدا کرده ام . فکر می کنم مربوط به عشق دیوانه وار من به تاریخ باشد . فکر میکنم اگر عکس نگیرم از بین می رود . تمام می شود . ضمناْ می توانم آن را برای خودم داشته باشم . به فرض که فلان درخت یا بهمان ساختمان و ماشین آنچنانی مال من نیست ولی عکسش که مال من است و تحت تملک شخص خودم . این احساس تملک آدمی چه کار ها که نمی کند .

جاهای جدید با مردمانی دیگر را تجربه می کنم و در زندگی آنها روش های مختلف زندگی را  می بینم ، مردمانی از جنس دیگر با داشته ها و نداشته هایی متفاوت تر از ما و فرهنگ ما ، مرد مانی از ملل مختلف ، با فرهنگ هایی متفاوت با رنگ های متفاوت و همزیستی مسالمت آمیزی که واقعاً حسادت برانگیز است ، یا شاید احساس دوری از وطن یا غربت آنها را به نقاط مشترکی می رساند که می توانند با تساهلی عجیب کنار هم زندگی کنند .

چند روزی بود که می خواستم در مورد چیزهایی که می بینم و تجربه می کنم بنویسم ، اما چون زمان زیادی در اختیار دارم،سعی می کنم بهتر ببینم و ....

تا بعد ....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 10:50 قبل از ظهر توسط گمشده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


محاق/ شعری از احمد شاملو

به نو کردن ماه
بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمگان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند.

ماه
برنیامد.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1389

فروردین 1389
اسفند 1387
مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385


آرشیو موضوعی

شعر
کامپیوتر
دیگه چه خبر
تاریخ


پیوندها

وحید علیرضایی
محمد علی ابطحی
آیدین فرنگی
ایران امروز
جمهور
محمد جواد روح
قالب های عالی برای وبلاگتان
حنیف مزروعی
عطاا... مهاجرانی
جمیله کدیور
مسعود بهنود
منیرو روانی پور
مسیح علی نژاد
الپر
یک دنیا کد برای وبلاگتان
Mohsen6558
ساوالان
سايت فوق العاده عكاسي
بفرمایید قهوه قجری
وبلاگ


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS