|
اینجا دوستان خوبی پیدا کرده ام بیشتر وقتم به صحبت کردن با آنها در مورد وضعیت اقتصادی ،سیاسی، فرهنگی کشورشان می گذرد ، اکثر آنها از کشور های مسلمانی می آیند که از وضعیت بسیار نا بسامان اقتصادی رنج می برند، گاهی اوقات مشکل اصلی این است که هیچ زبان مشترکی به جز ایما و اشاره برایم باقی نمی ماند چون من اصلاً عربی نمی دانم و در این مدت جز چند جمله کوتاه چیزی یاد نگرفته ام . مهاجران اینجا مثل آدمیان قرون و اعصار گذشته طبقه بندی شده اند و هر طبقه ای شغل خاص حتی لباس وشکل و رنگ خاص خود را دارد .مثلاً بنگالی ها همیشه شغل های پایین و پست اینجا را به عهده دارند دامن های چار خانه رنگی می پوشند با رنگ پوست تیره و همیشه عرق کرده و لی کاری و با این که تشکل کارگری ثبت شده و با نامی ندارند ولی از یک سازمان خوب و قابل تحسین با حق اعتراض و حتی اعتصاب بر خوردارند. درآمد چندان بالایی ندارند ، وقتی با هزار زحمت از خلیل الرحمان میزان حقوقش را می پرسم با لهجه حاص خودشان می گوید "عشرین " و وقتی می فهمد من متوجه نشده ام دوبار دستانش را بالا می آورد تا ۲۰ را برای من معلوم کند و چشمانش برق می زند وقتی می فهمد من متوجه شده ام . او عربی را به قدری می داند که من بلدم .یکسال است اینجاست و قرار است دوسال دیگر بماند و ۶ ماه مرخصی برود بنگلادش ، وقتی از خانواده اش حرف می زند قدری ناراحت می شود اما می خواهد نفهمم به درخت نخل بزرگی اشاره می کند و می خندد . او به پول کشور مان روزی ۵۰۰۰ تومان حقوق می گیرد . وضعیت کاری او راحت تر از بقیه است. غذای خوب و مکان خوبی دارد و این به لطف ناقص شدن پایش اتفاق افتاده است و قتی بر اثر گچ نگرفته شدن پای شکسته اش تا آخر عمر باید بلنگد . ۱۹ سال دارد ولی بزرگتر نشان می دهد ، سنی است از آنها که به محض شنیدن صدای اذان به صف نماز می ایستند و همه کار هایشان تعطیل می شود. پشت سر ابو مثنی نماز می خواند ،و می گوید مهندس آدم خوبی است مسلمان معتقدیست مهندس مصری که الکترونیک خوانده و ۶ سال هم در الازهر مصر تفسیر خوانده است مسئول یک قسمت است حقوقی معادل یک کارمند ایرانی می گیرد آدم بسیار روشن و مسلطی است صبور ، آرام با نگاهی بسیار نافذ و دوست داشتنی . هوای اینجا قدری گرم است ولی قابل تحمل روز اینجا از ساعت ۷ عصر به بعد شروع می شود و.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 4:14 بعد از ظهر توسط گمشده |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 7:10 بعد از ظهر توسط گمشده |
حدود دوماه است که چیزی در وبلاگ ننوشته ام نه این که حرفی برای گفتن نداشته باشم ُترجیح دادم آرام آرام به نظاره بنشینم و تماشا کنم . زمستان هم تمام شد راستی سال خوبی داشته باشید صد سال به این سال ها . آدم حالش از عید به هم می خورد . روزهای روبوسی اجباری و دید و بازدید خنده دار و مسخره . این روزها دارم عکاسی می کنم ولع عجیبی به ثبت لحظه ها و تصویر مکان ها پیدا کرده ام . فکر می کنم مربوط به عشق دیوانه وار من به تاریخ باشد . فکر میکنم اگر عکس نگیرم از بین می رود . تمام می شود . ضمناْ می توانم آن را برای خودم داشته باشم . به فرض که فلان درخت یا بهمان ساختمان و ماشین آنچنانی مال من نیست ولی عکسش که مال من است و تحت تملک شخص خودم . این احساس تملک آدمی چه کار ها که نمی کند . جاهای جدید با مردمانی دیگر را تجربه می کنم و در زندگی آنها روش های مختلف زندگی را می بینم ، مردمانی از جنس دیگر با داشته ها و نداشته هایی متفاوت تر از ما و فرهنگ ما ، مرد مانی از ملل مختلف ، با فرهنگ هایی متفاوت با رنگ های متفاوت و همزیستی مسالمت آمیزی که واقعاً حسادت برانگیز است ، یا شاید احساس دوری از وطن یا غربت آنها را به نقاط مشترکی می رساند که می توانند با تساهلی عجیب کنار هم زندگی کنند . چند روزی بود که می خواستم در مورد چیزهایی که می بینم و تجربه می کنم بنویسم ، اما چون زمان زیادی در اختیار دارم،سعی می کنم بهتر ببینم و .... تا بعد .... + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 10:50 قبل از ظهر توسط گمشده |
|
| ||||||